...

 

"غذا حاضر است"

رستوران همهمه

                     رستوران شلوغ

اداهای تن پوش باز تکراری است!

 

پدر توی تن پوش خود جابجا می شود

مدیر هتل شاکی است

و با اینهمه مشتری      پشت هم مشتری ...

و مزد پدر می شود

سر آخر غذاهای مانده

و یکدست تن پوش دیگر

مدیر هتل داد زد:

- دسر هم ببر!

 

Sepiidar_ainaa@yahoo.com

....

 

تابوت پر از استخوانم

که تنها گربه ها تشییع ام می کنند .

...

 

 

برگشته ام که خستگی ات را الک کنم

باید هنوز هم به صبوریت شک کنم؟

 

در چارچوب قاب قدیمی نشسته ام

سربند یادگار تو را سفت بسته ام

 

تو منتظر نشسته به پای کسی که نیست

در امتداد چشم تو آیینه هم گریست

 

در استکان چای که یخ بست فال تو

با قندهای پشت سر هم خیال تو –

 

گم شد، نیامدم که ببینم چه می کشی

با خاطرات درهم من در کشاکشی!

 

عادت نکن به قصه ی این گنبد کبود

وقتی شروع آن شده یک بود، یک نبود

 

 

 

آمدم...

 

 

مادرم بند کرده صبحانه –

بخورم . قد نمی کشم انگار

قول دادم قوی شوم ، هر چند –

تکیه دادم به شانه ی دیوار

 

چارده شمع را بدون تو

فوت کردم کنار قاب عکس

مثل هر بار پشت آن میزی

با همان خنده ی بدون مکث

 

قصه ی تو سوژه ی انشاست

قول دادی که قصه گو بشوی

لااقل با پسر قد لبخند

باید این لحظه روبرو بشوی

 

با مشمای میوه هایی که

می خریدی ستاره می سازم

شب رویایی تو را بابا

با منور دوباره می سازم !

 

می روم توی خواب خرگوشی

کاش این دفعه توی خواب من

قصه ی تو امتحان بشود

جای هر قهرمان و هر بتمن

 

 

كنار خودم.........

 

سالهاست

             كه از دريا برمي گردي

روبرويم مي نشيني

و با بطري هايي كه بيخ ديوار چيده ام       بازي مي كني

 

دهانم شوري درياست

وقتي از شيشه هاي خرد شده

نامه ي عاشقانه ات را مي گيرم

با پونزهاي زنگ زده به ديوار مي كوبم

مي چرخم

و پشت هم آبليموهاي تاريخ گذشته را سر مي كشم

 

شايد يكروز خودم را بالا بياورم

وقتي تمام اسكله ها را

                               به هواي ديدنت چرخيده ام

آن روز شايد

              بعدازظهر روزي باشد

كه آفتاب در سوراخهاي درشت ديوار       مچاله مي شود

و سياهي سوراخها       در گودي چشمهايم بزرگ مي شوند...

 

شايد آن روز تو را بالا بياورم

با جنين مرده اي          كه لابه لاي نامه هايت پيچيده اي !

 

Sepiidar_ainaa@yahoo.com

....

 

لابه لای کفشهایی که مرتب در رفت و آمد بودند

                                                              برای یک نامعلوم دست تکان می دهم

برای نیمکتهای خالی

تنها مسافری بودی که می شد

                                         جای بزرگی برایش کنار گذاشت

 

قاطی مسافرها پیاده می شوی

ایستگاه پر از آدمهایی ست

                                   که برای مسافرهای فرضی گریه می کنند

گوشه ی ایستگاه زل زده ای به چمدانهایی که دست به دست می روند

 

باد در کریدورها می پیچد

گیشه ها برای چمدانهای خالی

                                         بلیط فروخته اند

Sepiidar_ainaa@yahoo.com

.............

 

پیچیده شوق یک سفر تازه در سرم

فردا برای قبر خودم سنگ می خرم

یادت دویده در سرم اینبار بیشتر

در دوست داشتنت عمیقن شناورم!

................

فکرم را دزدیده اند

 

دیوار پر از کلمات فلسفی است

تلویزیون پر از تبلیغات

مغزم را گرو می گذارم                 برای اتاق اجاره ای

 فکرم بزرگ نمی شود

و هر روز مجبورم با پاکتی از مغزهای گوسفندی به خانه برگردم

و فکر نکنم به غم نان               که دارد پیرم می کند .

 

۲۸ خرداد ۸۸

 

حقیقت بی هیچ پوششی کاملن عریان و آشکار در کنار ماست . آنقدر نزدیک که حتا کلمه ی نزدیک هم نمی تواند واژه ی درستی باشد . چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد .

 

"بودا "

سال نو مبارک !

 

جایی نداریم مسافریم !

اومدین فعلن یه سر اینجا بزنین

عید مبارک !