سال نو مبارک !

 

عشق تو چای سرد لب خورده ست در فنجان

دلگیرم از تو ، قهوه خانه ، میز ، از قندان

"در ذهن خود دارم طناب دار می بافم"

از مشتر ی هایی که دائم از تو آویزان...

محو تماشای توأم از دور، پشت میز

 محو تماشای کسی که در خودم پنهان...

تنهایی من غربت سرباز مرزی بود

که حل نشد دلتنگی اش با چای لاهیجان

حالا مسافر خانه ای دورم که افتاده ست

در دست صاحبخانه ای بیزار از مهمان

*

خالی ترم چون کافه ای از مشتری هایش

خالی ترم چون حوض خشکیده که در میدان...

(شاید بیفتد در دلم آن اتفاقی که....

شاید که برگشته ست در من عصر یخبندان)

.

.

در چارچوب تازه ای می خواهمت اینبار

این عشق غمگین را به بی سقفی ش بر گردان!

 

فاطمه سلیمانی / تابستان94

یک نگاه فمینیستی از دید یک مشاور بی طرف

 

در جمعهای دوستانه گاهی مباحثی پیش می آید که آدمها به اشتراکات جالبی می رسند.

زنها عقیده دارند...

( مردها چون غائبند عقیده ندارند .)

پاورقی :

همه ی جنگها را مردها ی متفکر *می آفرینند .

و در مقابل همه ی مردها ی متفکر را زنان بی فکر *می زایند .

عنصر مشترك اين فرمول مردانند . مرد كه حذف شود همه ي مشكلات حل مي شود .(اگه درسته لايك نزنيد ،كمي تفكر هم بد نيست !)

حالا بگذريم كه بعد از حذف مرد در اين تفكر خلاق ، چه بلايي سر حلقه ي آفرينش مي آيد ؟بدتر از همه سر داروين بيچاره ...

شايد همين قضاوتهاي يك طرفه ست كه ما را وادار مي كند عقيده داشته باشيم ...

مردها هميشه مخالف عقايد توأند مگر در يك مورد .آن يك مورد هم ،منفعت شخصي ست .يا مالي ست يا ( ...)

حالا اگر يكي از اينها مرتفع شود به احتمال قريب به يقين (اشاره مي كنم به احتمال نه قطع) مردها با همه چيز كنار مي آيند.

ياد داستاني افتادم كه "جزيني " در يكي از كارگاههايش برايمان خواند .مؤلفش خود نامبرده بود يا كس ديگري مي توانيد برويد سراغش.مهم اصل مطلب است كه در اين تصوير آمده :

زن : ببين چه خانه ي دلبازي ست !

مرد : كرايه اش بالاست! پول پيشش زياد است!

زن با مرد بنگاهي چانه مي زند .

مرد از پنجره ي اتاق خواب نگاهي به تراس همسايه مي اندازد . زني با لباس راحتي روي بند رخت لباسهاي زيرش را پهن مي كند .

زن:چه شد ؟ كرايه كنيم يا نه ؟

مرد : بد نيست ! پولش را جور مي كنيم ، يك جوري !

(حالا چه جورايي بماند !)

یک غزل مثنوی

 

اين روزها بهانه ي لبخندها كم اند

ديوانگي دليل قشنگي ست ! پس بخند!

من تلخ مي شوم كه تو نزديكتر شوي

فنجان چاي ،ذوق نشستن كنار قند

دل صاف كن ،تفاله ي غم را بزن كنار!

تا اين شواليه نشود باز سربلند

ما ساكن هميشه ي يك استكان شديم

شيريني كنار تو بودن بگو كه چند ؟

•         

با قاشقي كه سرزده افتاد بين مان

حسي نشست مثل همان حس كه ناگهان ...

حل كرد خنده هاي تو را آب در دلم

من مستحق حل نشدن در مسائلم

حالا درون من تو نشستي و اين بد است

بي تو تمام هستي من چند درصد است ؟

ديگر بدون خنده ي تو بغض آني ام

اين واقعيت است كه من يك رواني ام !

 

برگشته استكان پر از نصفه نيمه ام

حتا نمي شود كه بگويم چي ام ؟ كي ام ؟

هر شب درون هستي من راه مي روي

با خنده مي نشيني و با آه مي روي

با گريه ها كه توي گلو مي شود بلند

اينبار دل به هيچ زني مثل من نبند !

من چاي را كنار تو بي قند مي خورم

اين قهوه خانه مشتريانش همه زنند !

 

 

 

از مجموعه ي در دست انتشار

 

چشم دیدنت را گریه ها دزدیده اند        حتا توی خواب

با اینهمه

خوابها را قرصها می بینند  

 با حکایت هفت گاو لاغر               کنار رود نیل

که تعبیرش قحطی ی هر چیزی ست

مثل همینکه تو را از خوابهایم گرفته اند

و من فکر می کنم

شاید در جزیره ای متروک

                                         رهایت کرده باشند

یا در جغرافیای مرموز اهرام ثلاثه

 تا به تعبیر خواب عزیزی

 در مصر زنده شوی !

 

دلواپسی هایم را خلاصه کرده ام

در لورازپام های بی خاصیت

که خواب را شرطی کرده اند

اما تو را نه!

 

فکرکردن به بوی پیراهنی

که مدتهاست درماشین لباسشویی چرخ می زند

فکر احمقانه ای ست

به طرز فجیعی گیج شده ام!

حواس پرتی ام بوی تو را پس نخواهد داد

و من

 در وسعت جغرافیای خوابهایم

 باید منتظر موسایی باشم             که رودها می آورند

 

 

 

یک روز برفی

 

این قصه نا مکرر است!

 

 ای جوهر سرداری سرهای بریده

وی اصل نمیرندگی نسل نمیران

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند

باید که ز خون تو بنوشند کویران!

                                           " زنده یاد حسین منزوی"

یک غزل تازه به وقت پاییز

 

شهري كه در نگاه تو ويران و خالي است

طرحي است خاك خورده كه در تار قالي است

اين شهر سالهاست كه متروكه مانده است

دنياي پشت پنجره هايش خيالي است

با ماهي و پرنده گره مي زني مرا ؟

قلابهاي دار هميشه سوالي است !

پلكي بزن كه تازه شوم در هواي تو

اينجا حكومتي ست كه در خشكسالي است

با ارزش است كهنه شدن پشت پلكهات

چون هر چقدر پا بخورد فرش ، عالي است !

 

طرحي كه در نگاه تو حالا نشسته است

تصوير ناتمام من و دار قالي است .

5 آبان 92

 

 

این روزها مدام صحنه های رمان " بازمانده ی روز" نوشته ی کازئو ایشی کورو توی ذهنم ورق می خورد .

سرگذشت مردی به نام "استیونز " که پیش خدمت یکی از خانه های اشرافی انگلستان است و زندگی اش زندانی است که آن را عین زندگی تصور می کند و شرط بزرگی خود را در آن می بیند که از حدود آن یعنی آنچه به اصطلاح خود ِتشخص و متانت است بیرون نزند.

آنچه ما امروز در چارچوب اداری .خانه و اجتماع بازیگر نقشش هستیم .

...و زندگی و مرگ و زندگی و مرگ....

 

خاموش شد

و پهنه ی وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی      مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاءس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند .

"فروغ"

و بعد از مدتها یک غزل

 

  

خالي شدم از وسعت تصوير يك گلدان

كوبيده خواهم شد ميان طاق ، آويزان

اين روزها دارم مدام از عشق مي ترسم

پيچيده ام از يك خيابان، دور يك ميدان

سرگيجه مي گيرم از اين راه كج و معوج

فرصت نخواهد داد حتا دور برگردان

حسي شبيه ني لبك دارم بدم در من

با گريه خالي مي شوم اي درد بي درمان!

تلخم نكن با رعد و برق نابهنگامت

مي ترسم از ديوار ،از سقفي كه در باران...

ساكن نخواهد شد درون چارديواري

اين عشق غمگين را به بي سقفي برش گردان !