شعر مهمان

 

از هم نشینی با شما سیرم غریبه

پیرم برای عاشقی پیرم غریبه !

در چشمهایم دست و پا می زد نگاهت

از هر چه دریاچه است دلگیرم غریبه

از عاشقی با من نگو !از حرف گفتن -

در موردش اینبار می میرم غریبه

مانند آداب و رسوم خشک امروز

من هم برایت دست و پا گیرم غریبه

باور بکن دیگر دلی روشن ندارم

باور کن از شبها سرازیرم غریبه

اما تقاص ظلمت این کوچه ها را

از هر چه سنگ و شیشه می گیرم غریبه

 

سهیلا طاووسی

 

... و عشق دلیل ناب تماشاست !

 

روبرو تنها محدوده ی کوچکی است      که در چشمهایت پیاده می شود

بالا می تواند ساختمان بلندی باشد      

 که جنازه های کوچک می سازد

 

اینکه دور بعدی پیچها شبیه هم تکرار نمی شوند

دلیل خوبی است که بگویی : این درخت زیباست!

بی دلیل نیست که به دورهای نیامده فکر نکرده ای !

فکر نکردن بی تفاوتی بزرگی است که در فاصله اش هوای اضافی ...

 

چقدر متفاوت می شود جنازه ای که هوای زیادی خفه اش کرده باشد !

آنوقت می توانم بگویم : نفس کشیده ای!

 

 

 

به بهانه ی شادیهای بزرگ اعضای مرکز آفرینشهای ادبی

 

با دلی گرفته محض احتیاط

آمدو نشست گوشه ی حیاط

آسمان شلوغ بود

گفته بود که دلش برای ابر لک زده

ابرها کبود می شدند

فکر کرد        یکنفر گرفته ابر را کتک زده

باد سوت محکمی کشید

هی کشید و هی ی ی کشید

ابرهای شاد را به صف کشید

ابرها برای آسمان دف زدند

ناودان ترانه خواند

قطره

     قطره

قطره ها دل ای   دل ای  شدند

قطره ها برای ناودان

                        کف زدند

 

سلیمانی

۲۴/۴/۸۷

 

و نامت بسم اقاقی هاست

 

رباعی نوشتن یعنی اینکه پیر شدی ...

 

با نام تو یک شروع باقی زده اند

روی سر تو تاج اقاقی زده اند

سرفصل قشنگی ست !تو تعبیرش کن

پیکی که به اتفاق ساقی زده اند

...

 

در فاصله ی کوتاهی تعجبش را خفه کرد

با چشمهای باز

داشت داد می زد ...

- تصور نمی کنم خیابانهای شهر بد مستی ی ماشینها را بفهمند

( خیابانها کالسکه های چند سال پیش را جابجا می کرد )

 

درد قسمتی از صدایش بود

وقتی چشمهایش تنگ می شد

تنگ تر از خیابانهایی که از شهر عقب می ماندند

بزرگ شده بود

با دروغ بزرگی که از کودکی دردهای کوچکش را دزدید        بزرگ کرد

آدمهای آپارتمانی هم دردهایشان را بزرگ می کنند

تا شاید از پنجره های بزرگ           در فاصله ی برجهای روبه هم

آسمان فشرده قرض بگیرند

می گیرند

خیابانها هم یأس فلسفی شاید

 

توی نقاشی خیابانها سیاه می شدند

عقب ایستاد

کالسکه های خالی برگشته بودند

با چشمهای باز فریاد می کشید

 

۴ اردی بهشت ۸۷

و تو آن صفحه ای باش که دغدغه ی کلمه دارد

 

 

.

.

.

اینـا سفیــدی نـــیستن ولــی سفید باشن بهترن، اینـو استـادم مـی گفت.

همیشــه پرانتـزو دوست داشتم و همینطور کاما ، سه نقطـه بیشتر...

این شـعرم * دوست داشــتم برای همیـن می ذارمش تو پاورقـی چـون

عظمتش بیشتره . پاورقی رو می گم .

نمی دونم شـاید براتون اتفاق افتـاده که یه چیزایـی براتون معما باشه

مثل معمای آخر داستان "شازده کوچولو" . این عکسم برام معـماس .

عکسو بیشتر از کلمه دوست دارم شاید بخاطر اینکه عکس از همون

اول تو ذهن باز می شه واسـه خودت . ولی متـن کلی صاحاب داره

عین خودت که داری...

 


 * آن كس كه باران را دوست دارد

   و بانگاهي آرام به زندگي مي نگرد

   با او به ميان توفان خواهم رفت

 

                     "جرج برنارد شاو"

 

                          

بعد از کسالت یک روز طولانی

     

سکوت سنگ در دل کوه

مجال کوتاهی ست در بهمنی که فرو می ریزد

همچنان که شب    با کسالت یک روز طولانی که نه !

با چشمهای آرام تو ...

آرام مثل اینکه فکر کنی هیچ چیز تکانت نمی دهد

فکر کنی شکل گرفته ای

مثل آرامش برکه ا ی که قرار نیست...

 

*

نگران صدای کفشی بودم که قرار بود مرا به شکل پاندولی رها...

من به شکل نامرتبی کشیده شدم

به شکل نامرتبی که می توانست با بوی عطری مردانه به هم بریزد

و همزمان در پریشانی ی آرام برکه ای

در نیمه ی خودش تمام شود

تمام .

 

۱۷ فروردین ۸۷


 

به یاد شازده کوچولو

  

 

به ابوالفضل نظری و تمام سادگی ها و عشق...

 

 

از آدمها

كه شكل عجيب دلتنگي هايم بزرگ شده اند                

بيرون مي زنم

 

به افتضاح قصه هاي يكي نبود ته نشين مي شوم

 

من اهلي شده ام

درست مثل روباهي كه يكروز...

 

آنوقتها نبودي

و حالا از تمام چيزهاي آشنا به تو مي رسم

به اينكه دور و برم چيزهايي ست

چيزهايي كه هر روز مي بينم شان

و از يادم مي روند

روزها

آدمها

و سلامهايي كه پشت در ...

 

تیر ۸۶

...

 

  

 

شانه ها درد را آویزان کرده اند

و مرا رخت آویز                                                                 

با لباسهای آخرین عکسی که...

 

توی آخرین عکس خنده هایت بلور بسته اند

از خنده هایت آویزان شده ام

روی بند رخت

و بند رخت پرنده های باران خورده را خشک می کند

 

گنجشکها دوره ات کرده اند

چکمه ها قسمت گدایی می شود که یکروز فکرت را دزدید

و ترا که بلد نبودی ترس را از من بگیری

 

از چکمه ها می ترسم

از بند رخت

و رخت آویزی که تنت کرده ای !

 

۲۲ دی ۸۶

 

 

 

 

 

مدادهای رنگی

 

 

همه يكروز اهلي مي شوند ، عادت مي كنند . مثل من كه يكروز اتفاقي توي يك نامه اهلي شدم ، به سلامها ، حرفها و...

فكر كردم شازده كوچولو به جاي اينكه سر بگيرد به سياره ها، اتفاقي افتاده توي همين نامه كه درباره اش مي نويسم.

من عادت كرده بودم به سلامهاي نامه به پاكت و تمبرهاي 50 توماني بيشتر .

از نامه مي گفتم نامه را " آي سان" نوشته بود . تا اين مقدمه بهانه اي باشد براي " مدادهاي رنگي " .

 

نامه ي " آي سان رسولي"

 

دوستي داشتم كه فقط گريه مي كرد . اشك نداشت گريه كند ، براي همين ابروهاشو خم مي كرد ، ابرو نداشت خم كند پس دلش رو خالي كرد ، دلش رو باز كرد . از بس دلش رو تنها گذاشته بود تو دلش تار بسته بود . شادي نداشت . بايد يكي بود كه دلش رو شاد كنه . هرروز منتظر يك نامه بود كه شاپرك با خودش بياره ولي نياورد . دلش اونقدر خاكي شده بود كه مي تونست يك جاده بشه ...

 

و شعر چند مداد رنگي از اعضاي آفرينشهاي ادبي ي كانون پرورش فكري...

 

سعیده نظری ۱۳ ساله

 

...ودلش دوباره براي مهتاب و

جاده هاي رو به تاريكي تنگ مي شود

پنجره رو به شمال دراز كشيده

دلم مي خواهد كنار بروم

از عمق جاده ها روشني را پياده بدوم

و ازسمت آينه داد بزنم ...

 

 

 

 

 

 

رعنا نصيري ۱۳ ساله

 

زمین غریبه می شود فردا که بیاید

مرداب می میرد     رویا که بیاید

و من می مانم و طرحم که می میرد

آنهم بی رویا

 

 

 

فاطمه سليماني۱۳ساله

 

زوزه ي باد و آهنگ باران روي شيرواني آفتاب را مي خواند

پاهاي خسته و دلگير ، با كفشها مي دوند

و من

نفسم روي لبهايم بلند مي شود

 

آفتاب !

كجاي شيرواني جا مانده اي ؟

موهايت را شانه نمي كني ؟

من سردم است .

 

 

 

 

رعنا اميني ۱۳ ساله

 

 

خيابان مثل يك تخته سياه خط خطي مي شود

مثل چراغها كه سبز نشدند             خوابند

زندگي ميان جدول و جوي دراز كشيده

و هيچ عابري ته مانده ي نفسش را بر نمي دارد .