پا پس كشيد پنجره ، وقتي دري نبود                          

ديوار،قاب عكس،كس ديگري نبود

 

دريا پياده شد برود در خيال خود

با يك پري كه دغدغه اش روسري نبود

 

 

وقتي كه موج شانه تكان داد آمدي

با سيل روسري كه يقين زرزري نبود

 

درياچه اي شدي كه نشسته است در خودش

با پيكري كه پشت سرش بندري نبود

 

دل مي كني كه ساده بميري ، براي من –

زانو زدن برابر تو دلبري نبود

 

در عمق چشمهات دو ماهي پريده اند

دير آمدي شكستن ما سرسري نبود

 

مهر ۸۶